تبليغاتX
انديشه هاي پارسي
انديشه هاي پارسي
تاريخ، فرهنگ و تمدن ايران زمين + عكس هايي كه مي گيرم + خاطراتي از سرزمين پدري من، مَجُومِرد

   در دوران كارشناسي بيشتر دوستان اسمهايي داشتند كه خودشون ازش خبر نداشتن و در ترم آخر متوجه شدم اسم من تقويم تاريخ بوده! تا جايي كه به مجرد اينكه قصد بيان مطلبي داشتم يكي از خانوم هاي همكلاسي مي گفت: در چه تاريخي؟

   من هم نگاهم به آینده است و به روزهای بهتر امیدوارم و برای آن تلاش می کنم، ولی گذشته را نیز از یاد نبرده که معتقدم مرور خاطرات می تواند چراغی فرا راه آینده باشد!

 

 

    وقتی که بچه بودم در زمانی که پدر بزرگ و مادر بزرگم در قید حیات بودند، کانون خانواده گرم تر از حالا بود و ما با اینکه ساکن مجومرد نبودیم ولی سالی چند بار در مجومرد و خانه پدری گرد هم جمع می شدیم و به دور از غوغای زندگی لحظات شاد و لذت بخشی را تجربه می کردیم و هنوز با یاد آوری خاطرات گذشته غرق شادی و شور می شوم. عجب اینکه با این همه پیشرفت در فن آوری و افزایش سرعت و سهولت در زندگی ، فاصله آدمها از هم دورتر شده و کانون بزرگ خانواده ها کوچکتر! انگار اونوقتها کسی نمی مرد، طلاق نبود، خبری از اعتیاد نبود! مشکلات مالی وجود نداشت! و... یه جورایی مردم ساده تر و مهربان تر بودند.

    به خاطر دارم وقتی که با بچه های فامیل میرفتیم صحرا، روی زمین پوشیده از ریگ(ریگزار) راه رفتن سخت بود انگار که نیرویی ما رو از سریع گذشتن باز میداشت و با تمنا می خواست به ما بگوید که تامل کنید! در اینجا تمدنی کهنه مدفون است! و ما هم که اصلا تو باغ نبودیم گاهی قطعه سفالی سالخورده پیدا می کردیم و یا قطعات فسیلی جانداران دریایی کوچک را به سوی اهدافی نا مشخص پرتاب می کردیم! (البته به جز سکه های قدیمی که سرنوشت بهتری داشتند).

    به یاد دارم که در دل ریگزار، قلعه قدیمی مجومرد و ساختمانی به شکل عبادتگاه که سقفش در سطح زمین بود( ما از سوراخی که در سقف آن ساختمان در سطح زمین بود از روی کنجکاوی با دلهره وارد آنجا می شدیم و عجب تجربه هیجان انگیزی بود!)به نمایندگی از گذشته و تاریخ مدفون منطقه، خود نمایی می کرد. آن قلعه تاریخی به همت اداره آموزش و پرورش منطقه به منظور توسعه فضای آموزشی توسط بولدوزر کاملا تخریب شد! اما بنای عبادتگاه خوش شانس تر از قلعه بود و اطرافش از ریگ تخلیه شده و امروز به نام مسجد ریگ شناخته شده و مردم برای گرفتن حاجت به آنجا رفته و دخیل می بندند!

نوشته شده: در ساعت ٥:٤٦ ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦(انتقال از وبلاگ مَجومِردَم)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:32  توسط مسعود امين پور مجومردي  |